۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه


برگشتم از ایران. به شهری سرد که تازه بهش کوچ کرده ایم. و حتی از حالت عادی غربتم هم درش غریبه ترم. دوباره تجربه خو گرفتن و کشف شروع شده. و من هربار که توی این سرمای استخوان سوز دست همراهم را می گیرم، یا نصفه شب ها که بخاطر جتلگ بی خوابی می زند بسرم و زیر پتوی کلفت می چرخم و سرم را می چسبانم به بازوهای گرمش، با خودم فکر می کنم که هنوز می توانستم آیا تنهایی کوچ کنم؟
احساس می کنم که نه. توی نگرانی و ترس و تنهایی که گاهی دلم را پر می کند، که راستش را هم بگویم خاصیت بیداری های جتلگم بوده و هست، بدجور فکر می کنم که اگر نبود جرئت خیلی تجربه ها را نداشتم دیگر.
حالا باز توی این شهر جدید به هوای هم صبر می کنیم تا آشنا شویم و شهر آشنامان شود و دلش را به رویمان باز کند. تا آن موقع دل همدیگر را داریم پشت این پنجره های پربرف.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه


زن آرایشگر همینطور که دور ابرویم را بند می اندازد می گوید:" داشتم به این زیر پوستی هات نگاه می کردم. تازگیها خیلی زیاد شده." منظورش از زیاد شده کلا بین مردم است چون من اولین بارم است رفته ام به این آرایشگاه.
لبخند می زنم:"آره...دکتر گفته بخاطر آلودگی و آفتابه. منم کارایی که می گه نمی کنم!"
بند را می اندازد روی صورتم و چند موی حسابی کلفت بالای ابرو را می گیرد. نفسم را حبس می کنم و بدنم ناخودآگاه صاف می شود:" دوست من رفته سوزونده" یک لحظه که بند را از روی صورتم بر می دارد نفسم را می دهم بیرون و می پرسم:"اا... خوب شد؟"
"با یه بارش که نه. حالا قراره دوباره بره"
حالا رسیده به روی گونه ام و من هی عطسه ام می گیرد.
"به منم دکتر گفت باید بسوزونم. ولی بعدش گفت 3 هفته نمی شه برم بیرون. منم..."
می خواهم بگویم معمولا یک ماه بیشتر ایران نیستم. که می بینم این حرف ممکن است کل صحبتمان را ببرد جایی که دوست ندارم. احتمال زیاد طرف کلا بی خیال جوش های زیر پوستی من می شود و می پرسد کجا زندگی می کنم و زندگی چطور است و چند وقت است که نیستم و اینها. هر چند که شاید هم اصلا نشنیده بگیرد این حرفم را و انگار نه انگار. ولی خلاصه خیلی سریع ماجرا را عوض می کنم و ادامه می دهم "کارم یه جوری بوده که نتونستم تا حالا."
زن اشاره می کندگوشه لبم را باد کنم و می گوید:" آره به اونم همینو گفته بودن."
حس عجیبی دارم. انگار که با این دروغی که گفته ام خودم را وصل کرده ام به زندگی روزمره آرایشگر و بقیه مشتری هایی که عصر پنجشنبه ای آن سالن کوچک را پر کرده اند. انگار تازه بعد این مکالمه شده ام یکی از این آدمها.
شاد و سرخوش از دروغی که گفته ام و حال و هوای بعدش توی آینه ای که زن آرایشگر داده دستم نگاه می کنم و با اینکه می بینم دانه های سبیلی هنوز روی صورتم مانده می گویم:"ممنون. خیلی خوبه."

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه


پسر دوست راه افتاده. چند کلمه ای هم حرف می زند. از در که بار اول می روم تو، عقب عقب می رود و پشت پای دوست قایم می شود "ااا...منو یادت نیست؟" بعد لبخند می زنم و به روی خودم نمی آورم که...
توی این 2 ماهه 3-4 بار بیشتر ندیدمشان. دوستهایی را که هی قرار بوده یک جا زندگی کنیم و حالا دو سر دنیاییم. اما حالا که دارم می روم پسر غریبی نمی کند. دلم روشن است که این سالها را می شود جبران کرد...

خیابونی که من ازش دارم می رم بالا با یه زاویه 30 درجه می خوره به خیابون اصلی. و من برای اینکه بپیچم پایین باید این 30 درجه را دور بزنم. از وقتی این محله شلوغ شده همین گردش به راست شده یک داستان. آنقدر که من گاهی بی خیالش می شوم و صاف می روم بالا که مسیر دورتری را دور بزنم. امروز سر تقاطع که رسیدم دیدم یک راننده وانت یک جوری پارک کرده که بیشتر ماشین آمده وسط این کوچه و راه پیچیدن را گرفته.
برایش بوغ می زنم. چشم غره می رود. می گویم:" اینجا جای پارک کردنه؟" برگشته با همان قیافه معمول حق بجانب مردهای راننده ای که به زنها فحش می دهند می گوید: "باید از شما اجازه بگیرم؟" می گویم:"راهو بند آوردی آقا!" با خونسردی می خنددو می گوید: "رانندگی بلد نیستی" و راهش را می گیرد و می رود. سرم را از پنجره می آورم بیرون و داد می زنم:"واقعا پررویی." و رد که می شوم تپش قلب دارم. از عصبانیت گریه ام گرفته. انگار که کتک کاری کرده باشم خشمگینم. و خیلی زود، تحلیل های ذهنی شروع می شود. "چرا یه مشاجره لفظی 30 ثانیه ای اینقدر عصبی ام می کنه؟ چرا فراموشش نمی کنم؟ چرا اینقدر طول می کشه؟ چون چند سال نبودم؟ برگردم چی؟ عادت می کنم؟"

ذهن آدم روزی چند بار انرژی دارد این محاسبه ها را انجام دهد؟

وارد کافه که می شم، نفر اولم. می شینم پشت یکی از میزهای کنار پنجره و نزدیک قفسه کتاب ها. پسری که قراره سفارش ها رو بگیره داره یه ریسه از این کاغذ رنگی براق ها وصل می کنه به سقف. یک نفر میاد تو. پسری ریشو با جلیقه مشکی، بلوز خاکستری آستین کوتاه، شلوار لی
مشکی، و کوله پشتی. یه نگاه به ریسه می اندازه و می گه "دهه فجره"
***
این تصویر، طنزش، و همه پیچیدگی هایی که توی این جمله و توی سر و وضع اون پسر هست چیزیه که با مهاجرت برای من از دست رفته. و احتمالا خیلی طول می کشه که توی یه شهر دیگه و یه کشور دیگه پیداش کنم.
اینکه من موقع نوشتن قیافه اون پسر، فکر می کنم چه چیزهایی رو باید بنویسم تا حسی که من از ورود اون آدم دارم منتقل بشه، چیزیه که هنوز یاد نگرفتم جای دیگه ای بکنم. اینکه حضور اون کوله پشتی و اون شلوار لی چقدر مهمه بعد از گفتن ریش مثلا.
***
چند دقیقه بعد دوستها می رسن. بهشون می گم "شاید تعریف کنم جالب نباشه. ولی قبل اینکه بیاین ..."و این ماجرا رو می گم. هنوز "دهه فجره" کامل نشده که هر دو می زنن زیر خنده. و من مثل همه لذتهای این روزها، در حالیکه چیزی توی دلم وول می خوره و لبخندی رو هل می ده روی لبم به این فکر می کنم که 10 روز دیگه دارم می رم. و این روابط پیچیده و زیبایی که توی کلمه های زبان مادری توی همه این شهر محاصره ام کرده باهام نخواهد اومد

موتوری که از کنارم رد می شه می گه:اخم نکن
و من بی هوا عضله های صورتم را باز می کنم و نفس می کشم و لبخند می زنم

مامان گفته بود دروازه دولت. ولی من ایستگاه طالقانی پیاده می شوم به هوای اینکه کمی آن اطراف را پیاده بچرخم. بعد چند سال نمی دانم. دفتر ایران ای توی ویلاست. و من همینطور که طالقانی را راست گرفته ام و می روم می فهمم که یادم نیست اسم الان ویلا چیست. از ذهنم رفته. و فکر اینکه از کسی بپرسم، که بیخود توی کله ام یعنی آهای من اهل اینجا نیستم، در حالیکه که واقعا هستم و فقط 7 سالی است که دور دنیا می چرخم، آزارم می دهد. نه که دور دنیا بچرخم. ولی توی این 7 سال توی 3 شهر زندگی کرده ام و هیچکدام را مثل تهران یاد نگرفته ام. یا بهش وصل نبوده ام. شهرها برایم یک سری خانه و خیابان و درخت و دریا بوده اند که کسی چیده بادشان کنار هم. تهران ولی برایم شهری است پر از بو و رنگ و حس عاشقی و حس ترس و حس غم و شادی. پر از آدم. پر از لایه. برای همین آزارم می دهد که بخواهم از کسی بپرسم سم جدید ویلا چیست. یک جوری انگار این اسم جدید و قدیم خیابانها،که یکی از آن پیچیدگیهای عجیب و غریب این شهر است که جای دیگری ندیده ام، صفحه ای از شناسنامه ات باشد که گمش کرده باشی.این همه چیز که پشت همین اسمها هست و این همه معنی ریز و درشت که در استفاده از این نامها سی سال توی زندگی آدمها چرخیده بخشی از هویت من است که حالا هرچقدر هم که برایم سنگین باشد باید قبول کنم تکه هاییش را لا اقل گم کرده ام. و اگر از کسی بپرسم یعنی که دارم با شخص دیگری هم لو می دهم خودم را. نمی پرسم/ به سپهبد قرنی که می رسم فکر می کنم به نظرم همین است و می پیچم. یکی دوبار قبلا ایران ایر آمده ام. برای عوض کردن بلیط یا پس دادنش یا نمی دانم چه. ولی این خیابان به نظر آشنا نیست.هرچن که پر است از آژانس های مسافرتی. مثل خود ویلا. می روم توی یکیشان.
"ببخشید آقا دفتر ایران ایر کجاست؟"
"مستقیم برو سر ویلا".
"آها...مرسی"
. نمی پرسم "مگر اینی که تویش هستم ویلا نیست؟" یا "کدام طرفی مستقیم؟" فقط سرم را تکان می دهم و می گویم "آها...مرسی". بیرون که می آیم با خودم فکر می کنم فرض کن واقعا توی ویلا باشم و طرف اشتباه لپی کرده جای اسم خیابانی که می خواسته گفته ویلا. حالا شاید دارد با خودش می خندد که من چطور نفهمیده ام...این هم از ترسم است که فکر می کنم یک کارمند آژانس مسافرتی اینقدر بیکار است که حالا بنشیند به جوابش به من و عکس العمل من هم فکر کند. انگار همه دنیا نشسته اند مچ مرا بگیرند که "اوهوی..مگه تو 7 سال همین دوروبر مدرسه نرفتی...خجالت نمی کشی؟" بیرون که می آیم باز به جنوب می روم. ولی کاملا الکی. چون می دانم که ویلا موازی سپهبد قرنی است لعنتی باید باشد. آخر سر موبایل فکسنی را که باطریش هی دقه به دقه تمام می شود در می آورم و با بدبختی زنگ می زنم به مامان: "اسم ویلا الان چیه؟"
"نجات الهی".
می پیچم توی یکی از خیابانهای شرقی غربی و اینبار با حس آدمی که کمی لو رفته رفتم سمت ویلا. چند قدم جلوتر از من زنی از خیابان وارد پیاده رو شدو به پیرمرد نگهبان ساختمانی گفت:"ببخشید پدر، کوچه بیمه کجاست؟" دیده بودم کوچه بیمه را توی این بیخودی در سپهبد قرنی راه رفتنم. پیرمرد گفت" کجا می خوای بری؟" زن دوباره گفت "کوچه بیمه"
"نه یعنی با کجا کار داری؟"
رسیده بودم نزدیک زن. خیلی تند گفتم "کوچه بیمه دو تا کوچه بالاتره"و زن لبخند زد.
"مرسی پدر" و رفت.
و من،نفس عمیقی کشیدم، قوزم را صاف کردم، و رفتم سمت نجات الهی...